تبلیغات
**********جغددانا***********

**********جغددانا***********

مشکلات اگرچه مشکل به نظر میرسن ولی اگه "م" انهارا برداری میشن...؟؟!!!

وبلاگ بی وبلاگ

وبلاگ هنوز هم کاربرد داره به بنظرتون؟؟؟ فکر نکنم با وجود اینستاگرام دیگه کسی به وبلاگش سر بزنه، اما دوست داشتم وبلاگ نویسی هنوز هم مثل قبل رواج داشت

[ چهارشنبه 16 تیر 1395 ] [ 09:37 ب.ظ ] [ mi na ] [ نظرات() ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

بازگشت به وبلاگ بعد از قرن ها :/

خسته و بی رمق نشستی رو تختت،هزار بار وایبر و واتس آپ و تلگرامو چک میکنی،اینستاگرامتو رفرش میکنی، اما نه! باز هم کفایت نمیکنه، هنوز هم حوصله ات سر جاش نیومده.اونقدر کسلی که حتی حوصله نداری کتابهایی که گذاشته بودی توی تابسنون بری سراغشون رو باز کنی،خوندنشون رو به فردا موکول میکنی، فردایی که نمیدونی چرا یک هفتس نمیاد!

یه دفعه  یه دوست قدیمی که چندسال پیش از طریق وبلاگ  باهاش آشنا شده بودی بهت پیام میده،یه جرقه توی ذهنت زده میشه یه حس قشنگ میاد سراغت،همون حس شادی که اون روزا با چک کردن وبلاگت بهت دست میداد،میری وبلاگتو چک کنی اما میبینی بعد مدتها چک نشدن حتی اسمش رو هم به زور یادته چه برسه به رمز عبور ! خدا بیامرزه پدر این ایف فورگت یور پسوورد رو!میزنیش و رمز جدیدتو از طریق ایمیل وارد میکنی!وارد وبلاگت میشی، یه خنده رو لبهات حک شده، ته دلت قنج میره. تاریخ کامنتهایی که  برات گذاشته شده،مطالبی که ارسال کردی ،قالبهایی که عوض کردی رو چک میکنی! آخریاش بر میگرده به سال 90 ! همون سالی که واسه کنکور خودمو آماده میکردم! و طبیعتن طبق یه قانون نانوشته آدم تو سال کنکورش همه کاری میکنه جز درس خوندن! وبلاگ نویسی من هم جزء اون موارده!

گفتم قالب! آخ که چه ذوقی میکردم برای قالبهای جدید!و چه مطالبی که کاملا مشخص بود تراوش شده از ذهن یک نوجوونه !این حس جدید بوجود اومده اونقدر بهم چسبید که دلم میخواد بازهم برم تو کار وبلاگ نویسی و وبلاگمو احیا کم.



[ چهارشنبه 17 تیر 1394 ] [ 02:09 ق.ظ ] [ mi na ] [ نظرات() ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

مشکللللللللللللل :((((

♥ سلام بچه ها جوووون


♥دوست جونا من واسم یه اتفاق بد و عجیب افتاده تا اطلاع ثانوی نمیتونم بیام بهتون سر بزنم♥



♥پوزش منو بپذیرید منو یادتون نره یه وقتا



♥زودی بر میگردم




♥دوستون دارم


[ یکشنبه 24 دی 1391 ] [ 09:43 ب.ظ ] [ mi na ] [ دوست جونیااااااا:((() ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

نظرسنجی

سلام سلام دوست جوووونام


بچه ها یه سوال!!!!!!


به نظرتون آلبوم عاشقانه های احسان قشنگتر بود یا حباب محسن یگانه؟؟؟؟



مینا نوشت:خودم میگم احسااااااااااااااااااااانشما چی میگین آیا؟؟؟ نظرتون واسم مهمه هاااااا



1- عاشقانه ها



2-حباب





[ پنجشنبه 14 دی 1391 ] [ 12:54 ق.ظ ] [ mi na ] [ نظرات() ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

سم!!!!


دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.

عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را

 بکشد!
داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر

 روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر

 شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.

دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.


هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت:

 آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم

داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.


داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است....







[ یکشنبه 10 دی 1391 ] [ 12:56 ب.ظ ] [ mi na ] [ نظرات() ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

تاحالا دقت کردی؟>!!

دقت کردین هر موقع دارین سشوار میکشین حتی اگه تو خونه تنهام باشین هی

حس میکنین یکی صداتون میکنه؟


. . .

تا حالا دقت کرده بودین تام و جری تمام مدت بدون لباس بودن، اما وقتی

میرفتن لب ساحل شلوارک پاشون میکردن؟


. . .

تا حالا دقت کردین تو فیلمای ایرانی،همیشه وقتی طرف میفهمه بچه دار

نمیشه همه بچه ها از ماشینای بغلی و جلویی و عقبی باهاش بای بای میکنن

میخندن؟!


. . .

تا حالا دقت کردین تمام مریضا توی فیلما و سریالای ایرانی ، انتهای راهرو

سمت راست بستری هستن !


. . .

تا حالا دقت کردین وقتی عجله نداری همه ی چراغا سبزن و راهها خلوت وقتی

دیرت شده همه ی چراغا قرمزند و راهها بسته؟


. . .

تا حالا دقت کردین هر وقت یه تیکه یخ از دستت افتاده روی زمین با لگد زدی که بره زیر یخچال!

. . .

تا حالا دقت کردین تو مهمونی تا میای پشت سر یکی حرف بزنی موزیک قطع

میشه و نصف حرفتو یهو همه میشنون…!!!!


. . .

تا حالا دقت کردی… مغز انسان پر کارترین جای بدنه ۲۴ ساعت در ۳۶۵ روز

سال و کار میکنه فقط وقتی متوقف میشه که ما وارد سالن امتحانات میشیم …

. . .


لــــــــــذتی که در خوابیدن روی جزوه هست تو خوابیدن روی تختـخواب نرم نیس…:

. . .

تنها زمانی مشتری ها با لبخند وارد مغازه میشوند که میخوان جنسی رو

تعویض کنن یا پس بدن !


. . .

تا حالا دقت کردین پدر مادر تا میخوان شما را صدا بزنن، اول اسم داداش

یا خواهرتون را میگن؟


. . .

تا حالا دقت کردین تو جاده های ایران وقتی قسمت انگلیسی تابلو اسم یک

شهر رو می خونین بهتر متوجه میشین تا فارسیش رو … !!!!


. . .

تا حالا دقت کردین اگه تو مترو الکی شروع به دویدن بکنید ملت هم

همینطوری دنبالتون میدوند…..!


. . .

تا حالادقت کردین وقتی که خوشحالیم بالاخره یه چیزی یا یه کسی پیدا میشه

که سریع گند بزنه به خوشحالیمون…..!


. . .

دقت کردین وقتی میگن غصه نخور ،آدم بیشترغصه ش میگیره؟؟؟!!!



[ پنجشنبه 23 آذر 1391 ] [ 08:38 ب.ظ ] [ mi na ] [ دقت کرده بودی؟؟؟:)() ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

داستان شرط بندی پیرزن باهوش..

قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد .


پیرزن درروز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل


راهنمائی شد .

مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ


زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند .


تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید


راستی این پول زیاد داستانش چیست به تازگی به شما ارث رسیده است؟ .


زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را باپرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که


همانا شرط بندی است ، پس انداز کرده ام .


پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده


است ، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید !


مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار


به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد

۲۰

هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت ۱۰ صبح با وکیلم در دفتر شما


حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه


کسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا


ساعت ۱۰ صبح برنامه ای برایش نگذارد .


روز بعد درست سر ساعت ۱۰ صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود


در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت . پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر


عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به


درآورد . مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم


می شود ، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد .


وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل که


پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد . پیرزن پاسخ داد


من با این مرد سر ۱۰۰ هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر


عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را


از تن بیرون کند !


 

منبع:pcparsi.com



[ یکشنبه 5 آذر 1391 ] [ 11:29 ب.ظ ] [ mi na ] [ چی فکر میکنین؟؟؟() ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

روانشناسی شخصیت از روی نوع و رنگ لباس!!!!!!


لباسهای تنگ: افرادی که لباس های تنگ میپوشند عموما افرادی مغرور و زود رنج اند. همچنین افرادی بسیار جذاب هستند.افرادی شایسته و معقول اند.

 

لباسهای گشاد: افرادی که لباس های گشاد میپوشند افرادی بخشنده هستند به هیچ وجه حسود نبوده و دوستان زیادی دارند. فداکار و صادق نیز هستند.

 

لباس های تیره: افرادی که لباس های تیره میپوشند عموما افرادی خودخواه بود و بسیار خونسرد هستند به ندرت عصبانی می شوند و و سلیقه ی خوبی در انتخاب لباس دارند.

 

لباس های روشن: افرادی که لباس های روشن میپوشند افرادی فداکار و صادق هستند. افرادی مهربان و شوخ طبع هستند عاشق صلح و صفا وارامش اند.

 

سبز:

انتخاب رنگ سبز برای لباس معمولا نشان دهنده آن است که صاحبان آن ,شخصیتی قوی واراده ای بالا دارند .در تصمیم گیری ها خیلیمحکم عمل کرده وتا حدی خود رای ومغرورند .این افراد اعتماد به نفس بالایی دارند ودر کمک به دیگران پیشقدم می شوند.

 

آبی:

اکثر آبی پوشها دارای نگاهی عمیق بوده وشخصیتی حساس وشفاف دارند .این افراد به راحتی فکر ونظر خود را به دیگران منتقل می کنند وبه همین نسبت شجاعت وجرات ویژه ای هم از خودشان نشان می دهند . آنها زندگی را زیبا دیده وبیشترین تلاش را برای استفاده بهینه از آن می کنند.

 

مشکی:

بیشتر اوقات انتخاب رنگ مشکی نشان دهنده آن است که این افراد انسانهایی رویایی هستند که در فضایی شاعرانه ز ندگی می کنندودر عین حال بسیار دست ودلبازند وتلاش میکنند با هر آنچه دارند به کمک دیگران رفته وگرهی از مشکلات آنها باز کنند.آنها بسیار اجتماعی ظریف وساده پسند هستند.

 

قهوه ای:

این افراد سمبل مهربانی ومحبت هستند.برخی روان شناسان می گویند رنگ قهوه ای هر چه تیره تر باشد مهر ومحبت صاحبش بیشتر است.این افراد بسیار خونسردند وتقریبا هر چه را می خواهند به راحتی تصاحب می کنندآنها دربدترین شرایط می توانند بهترین تصمیم ها را اتخاذ کنند.

 

خاکستری:

انتخاب رنگ خاکستری نشان دهنده این نکته است که این افراد معمولا شخصییتی آرام وبا اعتماد به نفس دارند .هر چند روان شناسان میگویند افرادی که دل در گرو رنگ خاکستری دارند , دو دسته هستند : یا از شخصیتی عصبی وانقلابی دارند وهمیشه به دنبادل آرامش می گردند.آنها در مجموع انسانهایی سر سخت وسنگین دل هستند .نفوذ کردی برای همیشه در دلشان جای خواهی داشت.

 

سفید:

افرادی که لباسهای سفید را دوست دارند انسانهای خوش قلبی هستند وهمیشه به دنبال دوست می گرند.این افراد معمولا از کودکی روی پای خود بزرگ شده ودوست ندارند به دیگران تکیه کنند .

در موقعیت های کاری , همیشه در حال ساختن نردبانی برای بالا رفتن از آن

هستند , چرا که معتقدند از هر فرصتی باید استفاده کرد.

 

رنگهای روشن:

انتخاب

این نوع رنگها ,نشان دهنده این است که این افراد بشدت سر شار از انرژی

مثبت بوده وعشق و بالندگی را به اطراف خود پخش میکنند . دیدار با این افراد

,اگر چه ممکن است همیشه خوشایند نباشد,اما بازگیری انرژی مثبت وسازنده از

آنها می تواند بقیه روز را برای شما زیباتر ,دلچسب تر وقابل تحمل تر سازد.

 



[ یکشنبه 21 آبان 1391 ] [ 08:59 ب.ظ ] [ mi na ] [ نظرات() ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

محض خنده

- یادتونه سر کلاس تخته پاک کن رو خیس می کردیم می کشیدیم رو تخته فکر می کردیم خیلی تمیز شد بعد که تخته خشک می شد می دیدم چه گندی زدیم…! الان همین حس رو نسبت به زندگی دارم

 

سیگار,بروسلی,مطالب طنز

 

2- دوس دارم یه روز آنقد پولدار بشم که وقتی رانی می خورم؛ اون تیکه آخر آناناس که ته قوطی گیر می کنه واسم مهم نباشه!

 

سیگار,بروسلی,مطالب طنز

 

3- بعضی آدما آنچنان گنج های بی بدیلی هستن که باید حتما دفنشون کنی!

 

سیگار,بروسلی,مطالب طنز

 

4- اگه سال تا سال یه قرون تو جیبت نباشه مامان و بابات نمی فهمند، کافیه یه نخ سیگار تو جیبت باشه همه عالم می فهمن!

 

سیگار,بروسلی,مطالب طنز

 

5- موقع فوتبال نگاه کردن 80 دقیقه می نشینی چش تو چش تلویزیون هیچ اتفاقی نمی افته، یه دقیقه میری دستشویی، میای می بینی بازی دو دو تموم شده.

 

سیگار,بروسلی,مطالب طنز

 

6- موقع درس خوندن پرزهای موکت هم واسه آدم جذاب می شه، دوست داری ساعت ها بشینی بهشون نگاه کنی.

 

سیگار,بروسلی,مطالب طنز

 

7- دیدن یه سوسک توی اتاق خواب درواقع مساله خاصی نیست، مساله خاص از اونجا شروع می شه که: سوسکه ناپدید می شه

 

سیگار,بروسلی,مطالب طنز

 

8- دوغ قبول!

شیر کاکائو قبول!

آبمیوه پاکتی قبول!

اصلا نوشابه هم قبول!

آب معدنی رو دیگه برا چی تکون میدی؟

همش همونه!

 

سیگار,بروسلی,مطالب طنز

 

9- نمی دونم چه حکمتیه، اینا که میرن بدنسازی اصرار دارن که اصلا سردشون نمی شه!

 

سیگار,بروسلی,مطالب طنز

 

10- ایندر که ما لگد به بخت خودمون زدیم بروسلی به حریفاش نزد.

 

سیگار,بروسلی,مطالب طنز

 

11- سر جلسه امتحان نشستی هرچی تو کلته رو برگه خالی می کنی آخرش نصف صفحه هم پر نمی شه بعد یه نفر بلند می شه می گه آقا یه برگه دیگه بدین جا ندارم. اون لحظه می خوای صندلی رو از پهنا بکنی تو حلقش

[ یکشنبه 30 مهر 1391 ] [ 10:03 ب.ظ ] [ mi na ] [ خندیدی؟؟؟() ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

تفاوت مدیران اینور دنیا با اونور دنیا!!

اونور دنیا : موفقیت مدیر بر اساس پیشرفت مجموعه تحت مدیریتش سنجیده می شود.
اینور دنیا : موفقیت مدیر سنجیده نمی شود، خود مدیر بودن نشانه موفقیت است.

اونور دنیا : مدیران بعضی وقت ها استعفا می دهند.
اینور دنیا : عشق به خدمت مانع از استعفا می شود.

اونور دنیا : افراد از مشاغل پایین شروع می کنند و به تدریج ممکن است مدیر شوند.
اینور دنیا : افراد مادرزادی مدیر هستند و اولین شغلشان دربیست سالگی مدیریت بزرگترین های کشور است.

اونور دنیا : برای یک پست مدیریت، دنبال مدیر می گردند.
اینور دنیا : برای یک فرد، دنبال پست مدیریت می گردند و در صورت لزوم این پست ساخته می شود.

اونور دنیا : یک کارمند ساده ممکن است سه سال بعد مدیر شود.
اینور دنیا : یک کارمند ساده، سه سال بعد همان کارمند ساده است، در حالیکه مدیرش سه بار عوض شده.

اونور دنیا : اگر بخواهند از دانش و تجربه کسی حداکثر استفاده را بکنند، او را مشاور مدیریت می کنند.
اینور دنیا : اگر بخواهند از کسی هیچ استفاده ای نکنند، او را مشاور مدیریت می کنند.

اونور دنیا : اگر کسی از کار برکنار شود، عذرخواهی می کند و حتی ممکن است محاکمه شود.
اینور دنیا : اگر کسی از کار برکنار شود، طی مراسم باشکوهی از او تقدیر می شود و پست مدیریت جدید می گیرد.

اونور دنیا : مدیران به صورت مستقل استخدام و برکنار می شوند، ولی به صورت گروهی و هماهنگ کار می کنند.
اینور دنیا : مدیران به صورت مستقل و غیرهماهنگ کارمی کنند، ولی به صورت گروهی استخدام و برکنار می شوند.

اونور دنیا : برای استخدام مدیر، در روزنامه آگهی می دهند و با برخی مصاحبه می کنند.
اینور دنیا : برای استخدام مدیر، به فرد مورد نظر تلفن می کنند.

اونور دنیا : زمان پایان کار یک مدیر و شروع کار مدیر بعدی از قبل مشخص است.
اینور دنیا : مدیران در همان روز حکم مدیریت یا برکناریشان را می گیرند.

اونور دنیا : همه می دانند درآمد قانونی یک مدیر زیاد است.
اینور دنیا : مدیران انسان های ساده زیستی هستند که درآمدشان به کسی ربطی ندارد.

اونور دنیا : برای مدیریت، سابقه کار مفید و لیاقت لازم است.
اینور دنیا : برای مدیریت، مورد اعتماد بودن کفایت می کند.

اونور دنیا : مدیر فعال ترین فرد سازمان است با مشغله فراوان.
اینور دنیا : مدیر کم کارترین فرد سازمان است با مشاغل فراوان.

منبع:tabriz-patoogh.blogfa.com



[ یکشنبه 30 مهر 1391 ] [ 09:58 ب.ظ ] [ mi na ] [ نظرات() ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

:)))

وقت خواب :
بابام : گوشیرو کجا گذاشتی ؟
مامانم : بالا سرت !
بابام : چرا بالا سر خودت نذاشتی ؟
مامانم : چونکه سرطانزاست . . . !
یعنی عشق میچکه ها !
فک و فامیله داریم ؟


به بابام میگم میخوام برم سمت گیاهخواری ! نظرت چیه ؟!
بابام : آفرین دخترم خیلی هم خوبه مگه تو چیت از بـُز کمتره !!
فک و فامیله داریم ؟


مامانم به داداشم گفت برو خیارو گوجه و بادمجون بگیر .
داداشم رفت و اومد جای بادمجون پنیر گرفت .
مامانم گفت : چرا پنیر گرفتی ؟
داداشم : قلم سوم یادم رفت ، گفتم چون کنار خیار و گوجه همیشه پنیر میخوریم شاید پنیر باشه !
حالا مامانم بدتر از داداشم : کاش حدأقل یاد سالاد میافتادی کاهو میگرفتی
فک و فامیله داریم ؟


بابام یه مرغ مینا خریده ، نره ، بهش میگه مرغ سینا
فک و فامیله داریم ؟


یکی از فامیلامون ( دختر ) یک سال مالزی بود ، بعد دو سال رفت کانادا ، تنهام زندگی میکنه . واسه تعطیلات برگشته ایران . خواست بره کیش با دوستش ، باباش اجازه نداد ! گفت نمیذارم تنها بری مسافرت !
فک و فامیله داریم ؟


سر شب لپتاپ رو خاموش کردم رفتم نشستم تو پذیرایی در جوار خانواده
۱ دقیقه بعد مامانم : لپتاپت سوخته ؟
من : نه
۳ دقیقه بعد بابام : اینترنتت شارژش تموم شد ؟
من : نه
اندکی بعد بابام : چی شده حالت خوب نیست ؟
من : نه چطور ؟
یه ذره بعد مامانم : تو چته ؟ چرا سرت تو لپتاپ نیست ؟
من : خب گفتم یکم بیام پیش شما بشینم !
بابام : مطمئنی طوری نشده ؟
مامانم : خب بگو چرا اینجوری میکنی آخه ؟
هیچی دیگه پا شدم اومدم لپتاپ رو روشن کردم
فک و فامیله داریم ؟



[ یکشنبه 30 مهر 1391 ] [ 09:56 ب.ظ ] [ mi na ] [ نظرات() ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

همینجوری!!!!!!!!!!

 آیا می دانید تاثیر جمله

«این مکان مجهز به دوربین مداربسته می باشد»

به مراتب بیشتر از

جمله «عالم محضر خداست در محضر خدا معصیت نکنید» می باشد !

یکم خجالت بکشیم



هربار از بیرون میام بابام میپرسه کجا بودی

منم هربار میگم بیرون بودم

بعدش دیگه هیچی نمی پرسه

دوست داره فقط مطمئن شه خونه نبودم



عموم میگه اولین بار که کامران هومنو دیدم فک کردم زن و شوهرن.
بعدنا فهمیدم که خواهرن !




90%وقت درس خوندن من هنگام نیگا کردن به این که
“چقد مونده جزوه تموم شه” تلف میشه…



سلااااااااااااااااااااااام سلااااااااااااااااااااااااااام دوس جونیامخوبین عزیزای دلم؟؟؟مرسی که تو این مدت که زیاد خوب نبودم هوامو داشتین دوستون دارم یه عاااالمه

[ یکشنبه 9 مهر 1391 ] [ 03:21 ب.ظ ] [ mi na ] [ نظراته خوشملتون() ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

همدم


کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه
خودت می دونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه
کنارم هستی و بازم بهونه هامو میگیرم
میگم وای چقدر سرده میام دستاتو میگیرم
یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم
از این جا تا دم در هم بری دلشوره میگیرم
فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن با هم
محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم
می دونم كه یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوستت دادم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو می خوای یه جورایی خود آزاری
کنارم هستی و انگار همین نزدیکیاس دریا
مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا
قشنگه رد پای عشق بیا بی چتر زیر برف
اگه حال منو داری می فهمی یعنی چی این حرف
میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوستت دارم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو می خوای یه جورایی خود ازاری


چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن.......حالا
چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نیستی؟؟چطور بگم با من
نیستی؟؟ آره! خودت میدونی....میدونی كه همیشه با
منی....میدونی كه تو،توی لحظه لحظه های من جاری
هستی....آخه...تو،توی قلب منی...آره! تو قلب
من....برای همینه كه همیشه با منی.. . برای همینه كه
حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی...برای همینه كه
میتونم دوریت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ
میشه...هر وقت حس میكنم دیگه طاقت ندارم....دیگه
نمیتونم تحمل كنم...دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس
عمیق میكشم....دستامو كه بو میكنم مست
میشم...مست از عطرت. صدای مهربونت رو
میشنوم ...و آخر همه ی اینا...به یه چیز میرسم.....به
عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگیم بر طرف
میشه...اونوقت تو رو نزدیكتر از همیشه حس
میكنم....اونوقت دیگه تنها نیستم

حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش دارم.. به این
تنهایی دل بستم...حالا میدونم كه این تنهایی خالی
نیست...پر از یاد عشقه... پر از اشكهای گرم عاشقونه
هست...


عذر خواهی نوشت:ببشخید تروخدا بچه ها که چند وقتی نبودمیه مشکلی واسم پیش اومده بود که نتونسم بیام یه مشکل خیلی بد
حالم خوب نیست دعام کنین


[ چهارشنبه 29 شهریور 1391 ] [ 11:51 ق.ظ ] [ mi na ] [ نظراته خوشملتون() ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

آرایشگر

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت


. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.



وقتی به موضوع "خدا " رسیدند. آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.


مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟


آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود

داشت آیا این
همه مریض می شدند؟

بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟

اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد.


نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.


مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.


آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد،


در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.


مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.

آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم
.

من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.


مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها


وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و


 ریش بلند و اصلاح نکرده پیدا نمی شد.


آرایشگر جواب داد: نه ، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.


مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد ! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش


 نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

پ ن:دقت کردین چند وقته زدم تو کاره عارفانه وفلسفی ؟؟؟؟!!!واقعا چرا؟؟!!!

[ سه شنبه 14 شهریور 1391 ] [ 08:58 ب.ظ ] [ mi na ] [ حرفای خوشملتون() ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

مرد ثروتمند و پسرش

روزی یک مرد ثروتمند پسرك خود را به روستایی برد تا به او نشان دهد چقد


 مردمی که در آنجا زندگی می کنند فقیر هستند آنها یک شبانه روز در خانه محقر یک


روستائی به سر بردند۰


در راه بازگشت مرد از پسرش پرسید:


این سفر را چگونه دیدی؟


پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!


پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟


پسر پاسخ داد: در مورد آن بسیار فكر كردم.


و پدر پرسید: پسرم، از این سفر چه آموختی؟


پسر کمی تامل كرد و با آرامی گفت: «دریافتم، اگر در حیاط ما یک جوی است اما آنها


رودخانه ای دارند که نهایت ندارد، اگرما در حیاطمان فانوسهای تزئینی داریم اماآنها


ستارگان درخشان را دارند، اگرحیاط ما به دیوار محدود است ،اما باغ آنها بی انتهاست.


زبان پدر بند آمده بود.


در پایان پسر گفت: پدر متشكرم، شما به من نشان دادی كه ما حقیقتاً فقیر و ناتوان هستیم،


خصوصاً به این خاطر كه ما با چنین افراد ثروتمندی دوستی و معاشرت نداریم


پ ن:نه جونه من روو پسره رو حال میکنین؟؟؟ااااا

وایساده با باباش کل میندازه


ولی خداییش وسعته دیدو حال کردین

 من که خودم دیدم همچین وسعتی نداره




[ پنجشنبه 9 شهریور 1391 ] [ 01:24 ب.ظ ] [ mi na ] [ نظرات() ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::